تبليغاتX
ای خدا دل گیرم ازت...

ای خدا دل گیرم ازت...

....با هم ولی تنها....

پاكهاي مرطوب مرا باور كن،اين باران نيست كه مي بارد، صداي

 

خسته ي من است كه از چشمانم بيرون مي زند….

 

 

*****

كاش  اون لحظه كه من به آسمون خيره ميشم تو هم به آسمون نگاه كني.....

 

تا شايد ستاره ات واسه دلتنگي هاي من چشمك بزنه و اين دل و آروم كنه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط مهدی و لیلی  | 

گر نيايي تا قيامت انتظار مي كشم

 

منت از نگاه پر شرارت مي كشم

 

ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي كشم

 

تا نفس باقيست اينجا ، انتظارت ميكشم...

 

دروغگو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:30  توسط مهدی و لیلی  | 

 

 

به یاد اون عزیزی که دیگه عزیز نیست...!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:26  توسط مهدی و لیلی  | 

 

عزیزم!
  امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند .
حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد
  شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد.
من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی .
من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت
این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد
کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست

 
                            

                                                                                                            نیما

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:24  توسط مهدی و لیلی  | 

غباری در بیابانی

 

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی 
 

نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

بدیدار اجلل باشد اگر شادی کنم روزی

به بخت واژگ.ن باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نههمراهی

گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها

باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:12  توسط مهدی و لیلی  | 

داغ تنهایی

 

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند

در میان پکبازان من نه تنها سوختم

جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

                                                                                                    رهی معیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:1  توسط مهدی و لیلی  | 

 

کنار هر قطره ی اشکم، هزار خاطره دفنه

 

این قد خاطره داریم ،که گویی قد یه قرنه

 

گلو می سوزه از عشقت، عشقی که مثل زهره

 

ولی بی عشق تو هر دم خنده با لب های من قهره

 

درسته با منی اما به این بودن نمی ارزه

 

تو که حتی با چشماتم نمی گی «آه دوست دارم»

 

اگه گفتی دوست دارم فقط  بازی لب هات بود

 

و گرنه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود

 

هر چی عشق تو دنیاست من می خواستم مال ما شه

 

اما تو هیچ وقت نذاشتی بین مون غصه نباشه

 

فکر می کردم با یه بوسه با  تو هم خونه می مونم

 

نمی دونستم نمیشه آخه بی تو نمی تونم

 

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

 

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

 

چشام همزاد اشک وخون دلم همسایه ی آه…

 

زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روبا ه

 

شدم چوپان ساده لوح کنار گله ی احساس

 

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعوا

 

تو این قد خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

 

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

 

ببخش خوبم، اگه این عشق حیله ی تو رو، رو کرد

 

نفرین دل ساده ،که چنگال تو رو خون کرد.

 

                                                                                                 مهدی و یگانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:19  توسط مهدی و لیلی  | 

بگذارید و بگذرید

    ببینید و دل ببندید

     چشم بیاندازید و دل مبازید که

        دیر یا زود باید گذاشت وگذشت

        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:40  توسط مهدی و لیلی  | 

توبه

 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

 که دگر باره از این گونه خطاها نکنم

 بوسه دادی وچو برخاست لبم از لب تو

 توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:36  توسط مهدی و لیلی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:4  توسط مهدی و لیلی  | 

مرداب

                                        

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط مهدی و لیلی  | 

عكس سال

 

هر صبح بدتر از دیگر صبح
باید تیرهایی را که از سوی او سویم روانه می شود ، سپر باشم
امّا آب توانست در سنگ رخنه کند
تیرهای او نیز سرانجام این سپر را رخنه دار خواهد کرد
لبخد زهراگینش قلبم را شرحه شرحه نموده است
من دیگر تاب لبخند و تیر و طعنه را ندارم
آری ، درست فهمیده ای ، من همان مترسک نا امیدی را می گویم
امّا ، گویی نهالی دارد دست تکان می دهد
چشمانم اشتباه نمی کند نه ، او امید است
امید جوانه زده است

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 21:13  توسط مهدی و لیلی  | 

سنگ

 

 

با سنگ ها بگو که چه اندیشه می کنند:
باشد می گویم ، شاید آنها اندیشه می کنند با خود ، که چرا ؟ اندیشه ندارند که اندیشه کنند.
شاید اینگونه می اندیشند که اگر اندیشه داشتند ، به سوی چون خودسنگان با منقار کبوتران سپیدبال پرتاب نمی شدند .
شاید اینگونه می اندیشند که اگر اندیشه داشتند اندکی نرم تر از سنگ می شدند ، اندکی لطیف تر و شمع وارتر !
شاید اگر سنگ ها اندیشه داشتند هیچ کس را یارای اندیشیدن نبود شاید هم یارای پرواز شاید اگر اندیشه داشتند چون گل سرخی می پژمردند از جفای روزگار و شاید هم تاب سنگ بودن را نمی آوردند و از محنت پروانگان چون شمع آب می شدند و در دامان مادرشان ، زمین فرو می رفتند شاید هم آرزوی سنگ بودن می کردند ،اگر اندیشه داشتند !
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:7  توسط مهدی و لیلی  | 

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم.

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر

روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم.

ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.

 

                       "ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم"

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 18:37  توسط مهدی و لیلی  | 

فاطمه(س) نور چشم مصطفی(ع)

 

این روز و به مادرم و خاله هام و ...

خواهرم و ...

تبریک می گم.

راستی مامانم هم اسمش "زهرا" ست هم" ساداته" !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:52  توسط مهدی و لیلی  | 

فاطمه

                                     

 

چنين گفت آدم عليه السلام

كه شد باغ رضوان مقيمش مقام

كه با روى صافى و با راى صاف

ز هر جانبى مى‏نمودم طواف

يكى خانه در چشمم آمد ز دور

برونش منور ز خوبى و نور

ز تابش گرفته رخ مه نقاب

ز نورش منور رخ آفتاب

كسى خواستم تا بپرسم بسى

بسى بنگريدم نديدم كسى

سوى آسمان كردم آنگه نگاه

كه اى آفريننده مهر و ماه

ضمير صفى از تو دارد صفا

صفا بخشم از صفوت مصطفى!

دلم صافى از صفوت ماه كن

ز اسرار اين خانه آگاه كن

ز بالا صدائى رسيدم بگوش

كه يا اى صفى آنچه بتوان بگوش!

دعايى ز دانش بياموزمت

چراغى ز صفوت برافروزمت

بگو اى صفى با صفاى تمام

به حق محمد عليه السلام

به حق على صاحب ذوالفقار

سپهدار دين شاه دُلدل سوار

به حق حسين و به حق حسن

كه هستند شايسته ذوالمنن

به خاتون صحراى روز قيام

سلام عليهم ،عليهم سلام

كز اسرار اين نكته دلگشاى

صفى ر از صفوت صفايى نماى

صفى چون بكرد اين دعا از صفا

درودى فرستاد بر مصطفى

در خانه هم در زمان باز شد

صفى از صفايش سر انداز شد

يكى تخت در چشمش آمد ز دور

سرا پاى آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دخترى

چو خورشيد تابان بلند اخترى

يكى تاج بر سر منور ز نور

ز انوار او حوريان را سرور

يكى طوق ديگر به گردن درش

بخوبى چنان چون بود در خورش

دو گوهر به گوش اندر آويخته

ز هر گوهرى نورى انگيخته

صفى گفت ‏يا رب نمى‏دانمش

عنايت ‏به خطى كه بر خوانمش

خطاب آمد او را كه از وى سؤال

بكن تا بدانى تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پيغمبرم

به اين فر فرخندگى در خورم

همان تاج بر فرق من باب من

دو دانه جواهر حسين و حسن

همان طوق در گردن من على است

ولى خدا و خدايش ولى است

چنين گفت آدم كه اى كردگار

درين بارگه بنده راهست‏ بار

مرا هيچ از اينها نصيبى دهند

ازين خستگي ها طبيبى دهند

خطابى بگوش آمدش كاى صفى

دلت در وفاهاى عالم وفى‏

كه اينها به پاكى چو ظاهر شوند

به عالم به پشت تو ظاهر شوند

صفى گفت ‏با حرمت اين احترام

مرا تا قيام قيامت تمام

                                                              

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:47  توسط مهدی و لیلی  | 

 

من که ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

من که مي دانم که تا سرگرم بزم و مستيم

مرگ ويرانگرچه بي رحم و شتابان مي رسد

پس چرا آزاد نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم

من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست كه نيست

بين مرگ و آدمي قول وقراري نيست كه نيست

من که ميدانم اجل ناخوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست كه نيست

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا آزاد نباشم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 19:35  توسط مهدی و لیلی  | 

ایـام  زمـانه  از  کسی  دارد  ننگ

کــو  در غـم  ایـام  نـشیند  دلتـنگ

می خور تو در آبگینه با ناله چنگ

ز آن پيش که  آبگینه  آید بر سنگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط مهدی و لیلی  | 

هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:57  توسط مهدی و لیلی  | 

از خداوند سه چیز و خواستم:

 

۱- خورشید

۲- ماه

۳- تو

****

خورشید و واسه روزام.

ماه و واسه شبام.

تو رو واسه همیشه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:49  توسط مهدی و لیلی  | 

 

پدر بازم مثل همیشه می گم، سفرت به سلامت۰۰۰

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:8  توسط مهدی و لیلی  | 

درد،درد

  درد را از هر طرف بنويسی همان درداست

مثل درد من مثل درد تو مثل دردهمسایه،

که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است.

من به روشنی بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته

ای و قلبم را به رنج الوده ای

و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای

من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا

یادت باشد۰۰۰

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:44  توسط مهدی و لیلی  | 

دیدا به قیامت پدر

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم.

 

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:51  توسط مهدی و لیلی  | 

پدر سوختم

سایه ای بود زین جهان کوچید و رفت

                    یا که مهمان شبی  خوابید ورفت

یا که شاید رهروی خوابید و دید

                    یا که برقی در افق تابید ورفت

        

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:48  توسط مهدی و لیلی  | 

کلبه ی عشق

 

قاصدکی آمد وخبری آورد

 

او گفت که گفتی :    "کلبه ی عشق مان ویران شد".

 

                        ...

 

قاصدک را رقصاندم!

 

آتش حسرت من...

 

به نفرینی،عالمی را سوزاندم.

 

با خود نالیدم

                   در کلبه ی ویران عشق مان،تنها.

 

     آرام خندیدم.!

                                       "تو" بهار ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:4  توسط مهدی و لیلی  | 

باید رفت...!

 در این تنگسیر ...

 

 جایی که امید را می رنجانند و

 

 سادگی را به شیوه ی رسوایی به دار می آویزند و

 

   "محبت گل نایابی ست".

 

  شکستن برای چه...؟!

 

  در میکده ای که مستی را جنون می دانند

 

  و آواره را راه نیست .

 

  ماندن برای چه...؟

 

  چه کسی خواهد ماند و مرا خواهد خواند...

 

                    باید رفت...

 

                                 "تو" پاییز ۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:54  توسط مهدی و لیلی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:57  توسط مهدی و لیلی  | 

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد ،

خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند ،

فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است ؛ عطا کردنی نیست ، آموخنتی است .

گفتم مرا خوشبخت کن ،

فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو .

از او خواستم روحم را رشد دهد ،

فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی ، من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند ،

فرمود : رنج تو را از دلبستگیهای دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کنم .

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم ،

فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام .

از خدا خواستم کمک کند همان قدر که او مرا دوست دارد

من هم دیگران را دوست بدارم .

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:50  توسط مهدی و لیلی  | 

سلام

 

ممنونم که به هم سر زدید .

اما واسم دعا کنید.

 

تو هم برو خیلی فکر کردم اینجوری دلم راضی تر.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:41  توسط مهدی و لیلی  | 

دوسش داشته باش

اگه کسي رو دوست داري...

نه براش ستاره باش،

نه آفتاب،

چون هردوشون مهمون زود گذرند.

پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:6  توسط مهدی و لیلی  |