پاكهاي مرطوب مرا باور كن،اين باران نيست كه مي بارد، صداي
خسته ي من است كه از چشمانم بيرون مي زند….
*****
كاش اون لحظه كه من به آسمون خيره ميشم تو هم به آسمون نگاه كني.....
تا شايد ستاره ات واسه دلتنگي هاي من چشمك بزنه و اين دل و آروم كنه....
....با هم ولی تنها....
پاكهاي مرطوب مرا باور كن،اين باران نيست كه مي بارد، صداي
خسته ي من است كه از چشمانم بيرون مي زند….
*****
كاش اون لحظه كه من به آسمون خيره ميشم تو هم به آسمون نگاه كني.....
تا شايد ستاره ات واسه دلتنگي هاي من چشمك بزنه و اين دل و آروم كنه....
گر نيايي تا قيامت انتظار مي كشم
منت از نگاه پر شرارت مي كشم
ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي كشم
تا نفس باقيست اينجا ، انتظارت ميكشم...
دروغگو
به یاد اون عزیزی که دیگه عزیز نیست...!؟

عزیزم!
امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد
شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد.
من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت
این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد
کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست
نیما
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجلل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگ.ن باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نههمراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
رهی معیری

مهدی و یگانه
ببینید و دل ببندید
چشم بیاندازید و دل مبازید که
دیر یا زود باید گذاشت وگذشت
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر باره از این گونه خطاها نکنم
بوسه دادی وچو برخاست لبم از لب تو
توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم

هر صبح بدتر از دیگر صبح
باید تیرهایی را که از سوی او سویم روانه می شود ، سپر باشم
امّا آب توانست در سنگ رخنه کند
تیرهای او نیز سرانجام این سپر را رخنه دار خواهد کرد
لبخد زهراگینش قلبم را شرحه شرحه نموده است
من دیگر تاب لبخند و تیر و طعنه را ندارم
آری ، درست فهمیده ای ، من همان مترسک نا امیدی را می گویم
امّا ، گویی نهالی دارد دست تکان می دهد
چشمانم اشتباه نمی کند نه ، او امید است
امید جوانه زده است
ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.
ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر
روز دلشو به بهونه اي بشکنم.
ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.
ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم.
ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.
"ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم"
این روز و به مادرم و خاله هام و ...
خواهرم و ...
تبریک می گم.
راستی مامانم هم اسمش "زهرا" ست هم" ساداته" !
چنين گفت آدم عليه السلام
كه شد باغ رضوان مقيمش مقام
كه با روى صافى و با راى صاف
ز هر جانبى مىنمودم طواف
يكى خانه در چشمم آمد ز دور
برونش منور ز خوبى و نور
ز تابش گرفته رخ مه نقاب
ز نورش منور رخ آفتاب
كسى خواستم تا بپرسم بسى
بسى بنگريدم نديدم كسى
سوى آسمان كردم آنگه نگاه
كه اى آفريننده مهر و ماه
ضمير صفى از تو دارد صفا
صفا بخشم از صفوت مصطفى!
دلم صافى از صفوت ماه كن
ز اسرار اين خانه آگاه كن
ز بالا صدائى رسيدم بگوش
كه يا اى صفى آنچه بتوان بگوش!
دعايى ز دانش بياموزمت
چراغى ز صفوت برافروزمت
بگو اى صفى با صفاى تمام
به حق محمد عليه السلام
به حق على صاحب ذوالفقار
سپهدار دين شاه دُلدل سوار
به حق حسين و به حق حسن
كه هستند شايسته ذوالمنن
به خاتون صحراى روز قيام
سلام عليهم ،عليهم سلام
كز اسرار اين نكته دلگشاى
صفى ر از صفوت صفايى نماى
صفى چون بكرد اين دعا از صفا
درودى فرستاد بر مصطفى
در خانه هم در زمان باز شد
صفى از صفايش سر انداز شد
يكى تخت در چشمش آمد ز دور
سرا پاى آن تخت روشن ز نور
نشسته بر آن تخت مر دخترى
چو خورشيد تابان بلند اخترى
يكى تاج بر سر منور ز نور
ز انوار او حوريان را سرور
يكى طوق ديگر به گردن درش
بخوبى چنان چون بود در خورش
دو گوهر به گوش اندر آويخته
ز هر گوهرى نورى انگيخته
صفى گفت يا رب نمىدانمش
عنايت به خطى كه بر خوانمش
خطاب آمد او را كه از وى سؤال
بكن تا بدانى تو بر حسب و حال
بدو گفت من دخت پيغمبرم
به اين فر فرخندگى در خورم
همان تاج بر فرق من باب من
دو دانه جواهر حسين و حسن
همان طوق در گردن من على است
ولى خدا و خدايش ولى است
چنين گفت آدم كه اى كردگار
درين بارگه بنده راهست بار
مرا هيچ از اينها نصيبى دهند
ازين خستگي ها طبيبى دهند
خطابى بگوش آمدش كاى صفى
دلت در وفاهاى عالم وفى
كه اينها به پاكى چو ظاهر شوند
به عالم به پشت تو ظاهر شوند
صفى گفت با حرمت اين احترام
مرا تا قيام قيامت تمام
من که ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
من که مي دانم که تا سرگرم بزم و مستيم
مرگ ويرانگرچه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا آزاد نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم
من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست كه نيست
بين مرگ و آدمي قول وقراري نيست كه نيست
من که ميدانم اجل ناخوانده و بيداد گر
سر زده مي آيد و راه فراري نيست كه نيست
پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا آزاد نباشم
ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ
کــو در غـم ایـام نـشیند دلتـنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
ز آن پيش که آبگینه آید بر سنگ
هر چند که رنگ و روی زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
۱- خورشید
۲- ماه
۳- تو
****
خورشید و واسه روزام.
ماه و واسه شبام.
تو رو واسه همیشه...
پدر بازم مثل همیشه می گم، سفرت به سلامت۰۰۰

مثل درد من مثل درد تو مثل دردهمسایه،
که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است.
من به روشنی بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته
ای و قلبم را به رنج الوده ای
و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای
من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا
یادت باشد۰۰۰
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم.
یا که مهمان شبی خوابید ورفت
یا که شاید رهروی خوابید و دید
یا که برقی در افق تابید ورفت
قاصدکی آمد وخبری آورد
او گفت که گفتی : "کلبه ی عشق مان ویران شد".
...
قاصدک را رقصاندم!
آتش حسرت من...
به نفرینی،عالمی را سوزاندم.
با خود نالیدم
در کلبه ی ویران عشق مان،تنها.
آرام خندیدم.!
"تو" بهار ۸۶
جایی که امید را می رنجانند و
سادگی را به شیوه ی رسوایی به دار می آویزند و
"محبت گل نایابی ست".
شکستن برای چه...؟!
در میکده ای که مستی را جنون می دانند
و آواره را راه نیست .
ماندن برای چه...؟
چه کسی خواهد ماند و مرا خواهد خواند...
باید رفت...
"تو" پاییز ۸۵
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد ،
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند ،
فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است ؛ عطا کردنی نیست ، آموخنتی است .
گفتم مرا خوشبخت کن ،
فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو .
از او خواستم روحم را رشد دهد ،
فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی ، من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند ،
فرمود : رنج تو را از دلبستگیهای دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کنم .
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم ،
فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام .
از خدا خواستم کمک کند همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم .
دوستت دارم.![]()
ممنونم که به هم سر زدید .
اما واسم دعا کنید.
تو هم برو خیلی فکر کردم اینجوری دلم راضی تر.
نه براش ستاره باش،
نه آفتاب،
چون هردوشون مهمون زود گذرند.
پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي.